X
تبلیغات
رایتل

کلـبه عشـــق

پرسه ای آغاز کردیم در خیال ..

 جدایی یک دو سالی می گذشت 
یک دو سال از عمر رفت وبرنگشت 
دل به یاد آورد اول بار را 
خاطرات اولین دیدار را 
آن نظر بازی آن اسرار را 
آن دو چشم مست آهو وار را 
همچو رازی مبهم و سر بسته بود 
چون من از تکرار،او هم خسته یود 
آمد و هم آشیان شد با من او 
هم نشین و هم زبان شد با من او 
خسته جان بودم که جان شد با من او 
ناتوان بود وتوان شد با من او 
دامنش شد خوابگاه خستگی 
این چنین آغاز شد دلبستگی 
وای از آن شب زنده داری تا سحر 
وای از آن عمری که با او شد به سر 
مست او بودم زدنیا بی خبر 
دم به دم این عشق می شد بیشتر 
آمد ودر خلوتم دمساز شد 
گفتگوها بین ما آغاز شد 
گفتمش در عشق پابرجاست دل 
گرگشایی چشم دل زیباست دل 
گر تو زورق بان شوی دریاست دل 
بی تو شام بی فرداست دل 
دل زعشق روی تو ویران شده 
در پی عشق تو سرگردان شده 
گفت در عشقت وفادارم بدان 
من تو را بس دوست می دارم بدان 
شوق وصلت را به سر دارم بدان 
چون تویی مخمور،خمارم بدان 
با تو شادی میشود غمهای من 
با تو زیبا میشود فردای من 
گفتمش عشقت به دل افزون شده 
دل به جادوی رخت افزون شده 
جز تو هر یادی به دل مدفون شده 
عالم از زیباییت مجنون شده 
برلبم بگذاشت لب یعنی خموش 
طعم بوسه از شرم برد عقل وهوش 
در سرم جز عشق او سودا نبود 
بهر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود
هم چو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره ی آفاق بود
در نجابت در نکویی پاک بو
روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخراین قصه هجران بود وبس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود
در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست
ساده ام آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست
این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست
رفت وبا دلداری دگر عهد بست
با که گویم او که هم خون من است
خسم جان وتشنه ی خون من است
بخت بد به این وصل او قسمت نشد
این گدا مشمول این رحمت نشد
آن طلا حاصل به این قسمت نشد
عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم
باده نوش غصه ی او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم
زره زره آب گشتم کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را 
سوخت بی پروا پر پروانه را 
عشق من از من گذشتی خوش گذر 
بعد از این حتی تو اسمم را نبر 
خاطراتم را تو بیرون کن زسر 
دیشب از کف رفت فردا را نگر 
آخر این یکبار از من بشنو پند 
بر من و بر روزگارم دل نبند 
عاشقی را دیر فهمیدی چه زود 
عشق دیرین گسسته تار وپود 
گرچه آب رفته باز آید به رود 
ماهی بیچاره اما مرده بود
نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
Instagram