X
تبلیغات
رایتل

کلـبه عشـــق

یه داستان کوچولو بخونید خوشتون میاد

دختر: سلام خوبی؟


پسر: صدا عشقمو بشنوم و بد باشم؟

خعلییی خوبم...تو چطوری؟


دختر: منم خوبم...ببین من دارم از زندگیت میرم بیرون واسه همیشه....


پسر: سرکارم گذاشتی باز؟ جون عشقت اذیتم نکن....سرکارم،خیلی هم خستم...عشقمم نیست ماساژم بده یه خورده....


دختر: جدی میگم.


پسر: بسه دیگه...خب کجایی..چیکارا میکنی؟


دختر: من عاشقت نبودم...عشقم بهت دروغ بود.عاشقت نبودم....دیگه نه زنگ بزن نه اس بده.....


پسر: باورم نمیشه.


دختر: لعنتی چرا این قد بهم اعتماد داری؟


پسر: چون عشق منی...په ساکت شو...عشق من و تو پاک ترین و بی ریا ترین عشقه...په ساکت...


دختر: بسه..بسه... 


پسر: چی شده عشقم؟ گریه میکنی؟ عشق من چرا گریه میکنی؟ هااان!؟


دختر: منو ببخش...فقط ببخشم...نتونستم من....نتونستم...


پسر: چی شده لامصب؟ با حرفات منو داغون نکن..با گریه هات خوردم نکن...خواهش میکنم....


دختر: خداحافظ 


پسر: زهر مار...خداحافظ نداشتیم...کاری نکن بیام دم خونتون بندازمت تو ماشین یه جایی ببرمت که دست خدا هم بهت نرسه ها....


دختربا صدای بلندی فریاد زد: دیییگه دوووووووسسسسیت نداررررررم.....

و بعدش گوشی و قطع کرد......


همه جا چراغونی بود...

بوی اسپند کل فضا و پر کرده بود...

لبخندای پدرومادر دختر....شادی و کف زدنای فامیل.....همه چی به ظاهر خوب بود....

ولی کی به فکر دل این دختر بود؟

کی به فکر اشکایی بود که زیر تور ریخته میشد.....؟!

کی به فکر دست یخ زده ی دختری بود که تو دست یه مرد دیگس!؟

کی به فکرش بود؟

کی به فکر روح و جسم این دختر بود، که قرار بود امشب تسلیم یه مرد دیگه بشه!!!!!

کی به فکرش بود؟

داماد با لبخندی به دختر نگاهی انداخت و گفت : راستی! دوستمو دیدی که برام عزیزه قد داداش؟؟؟؟؟؟

دختره که دلش نمیخواست اشکاشو کسی ببینه...سرشو بلند نکرد...


ولی بعدش یه صدای آشنا گفت: * عشقم*

دختر سرشو بالا آورد و عشقشو تو کت و شلوار مشکی روبه روش دید....

شدت اشک ریختن دختر بیشتر شد...


پسر: عه...گریه نکن عزیزم..دختر که تو شب عروسیش گریه نمیکنه،باید بخنده..پس بخند...بخند لامصب..بذار پاهام بیشتر از این سست نشن ...گریه هات،اشکات،منو به زانو در میاره....امشب دوستم گفت که عروسیشه،گفت که منم دعوتم....ولی نمیدونستم عروس این مجلس تویی.


دختر: به خدا نفسم داره بند میاد.به خدا نتونستم...تحت فشار بودم.


پسر: اگه مال من بودی و این طوری جلوم گریه میکردی محکم بغلت میکردم و کلی بوست میکردم تا گریه از یادت بره.


دختر: من تو رو میخوام...نمیخوام انگشت یکی دیگه هم بهم بخوره...خدایا چرا صدامو نمیشنوی....من این پسرو میخوام....


پسر: یادته چ قدر راجع به شب عروسیمون حرف میزدیم؟ یادته عکس بچه میفرستادم برات و میگفتم فک کن این بچه من و توئه....یادته چه قد میخندیدم؟؟؟ یادته عزیزم؟؟؟؟

یادته گفتی وقتی بچمون داشت دندون در می آورد از دندوناش عکس بگیریم و بفرستیم برا همه مخالفای رابطمون؟ یادته؟؟؟؟


دختر: تو رو خدا بهم رحم کن....نذار مال یکی دیگه بشم...منو بکش....خواهش میکنم...


پسر: این حرف و نزن..تو به اندازه یه زندگی خوب از این دنیا سهم داری..شوهرت پسر خوبیه...من همیشه حواسم بهت هست...اگه نازک تر از گل بهت حرفی زد از رو زمین برش میدارم.....


دختر: نمیخوام .....نمیخوام..


پسر: اگه دوسم داری فقط زندگی کن...من اون قدر خودخواه نشدم که زندگی زندگیمو نابود کنم...

فقط یه سئوال.....

چطوری بهت کمتر فک کنم؟؟

با کار کردن شبانه روزی؟

سیگار کشیدن... 

با آرامبخش چطور؟

گوش کردن آهنگ با صدای بلند چی؟ 

نه......

نمیتونم.....

بامردن میشه؟؟؟؟

نه...حتی با مردنم نمیشه...

حتی اگرم بمیرم..

حسرت بچه ای که هر شب واسه داشتنش ذوق میکردم و نتونستم داشته باشمش...

فقط بدون همیشه عاشق ترینت میمونم....تو هر شرایطی باهاتم....


مبارک باشه زن داداش....

یه وقتایی هست..

یه وقتایی هست که هی بیدار میمونی با خودت میگی :

الانه که زنگ بزنه


الانه که اس بده


الانه که …


و همین روال ادامه پیدا میکنه تا زمانیکه باورت میشه واقعا رفته …


یهویی ..

همه یهویی ها خوبن :


یهویی بغل کردن


یهویی بوسیدن


یهویی دیدن


یهویی سورپرایز کردن


یهویی بیرون رفتن


یهویی دوست داشتن


یهویی عاشق شدن


اما امان از یهویی رفتن !!!

حال این روزای من..

بـــعـــضـــی حـــرفــــا رو نـــمـــیــشـــه گـــفـــت ، بـــایـــد خــــورد ؛


ولـــــــــی بــــــــعــــــــــــضــ ــــــــــی حـــــــــــــرفـــــــــ ــا رو ....


نـــــــــــــــــه مــــیــــشـــــه گـــــــــــفـــــــــت ....

نــــــه مـــیـــــشـــــــه خــــــــورد ....


مـــــــیـــــــمــــــــ ونـــــــه ســـــــردل ....


مـــــــیـــــــشــــــــ ه دلـــــتــــــنــــــــگـ ــــــــــی ....


مــــــــــــــــــیـــــ ـــــــشــــــــــــــــه ســـــــــــــــــــــکــ ــــــــــــوت ....

مــیـشـه هـمـون وقتایی که خــودتم نـــمـیــدونی چــه مــــرگـــتـــه .... !!

حوصله ندارم..

حوصله این روزها را ندارم

این روزهای طولانی

این روزهای تکراری

خسته ام

از شمارش این ثانیه های ممتد ناتمام

از مرور خاطرات بی فرجام....

بسلامتی خودمـــــــــــــــــون

به سلامتی تو ....

تویی که الان پشت مانیتور قوز کردی ...
تویی که الان با کله اومدی رو صفحه مانیتور دستتو گذاشتی زیر چونت
تویی که الان از فرط تنهایی بغضت گرفته ...
تویی که از بس خسته ای دلت گرفته
تویی که الان دلت واسه یه بی معرفت تنگه
تویی که میخوای بهش زنگ بزنی ولی غرورت نمیذاره...
تویی که دوسش داری ولی نمیتونی بهش بگی.
تویی که دلت میخواد فریاد بزنی...
تویی که یه عمر سنگ صبور بودی...
تویی که دلت میخواد با روزگار دعوا کنی...
تویی که اومدی فراموش کنی یاد یه خاطره افتادی...
تویی که هر آهنگی گوش میدی یاد یه نفر میفتی...
تویی که تنهایی
تویی که تا میای یه کاری کنی میگی : بیخیال
تویی که واس خودت آواز میخونی
تویی که حرفای دلتو تو کتابات مینویسی ....
تویی که کتابات پر از فحشه ...
تویی که شبا رو بالشت خیس میخوابی ...
تویی که میری زیر پتو تا کسی صدای گریه هاتو نشنوه ...
تویی که همه دلخوشیت شده اینترنت ....
تویی که این روزا توی دنیای مجازی غرق شدی ...
تویی که حتی توی دنیای مجازی هم خودتو گم کردی ...
تویی که نمیدونی چه ریختی خودتو خالی کنی ... مثه من ...

این سرنوشت..

تو پاک شدی
از همه زندگی ام
تنها تو بودی و خودم توی این سرنوشت
حالا خودم هستم،تنها خودم
حتی بدون ذره ای از خاطرَت

همیشه غریبه بودی...

چقدر غریبه شدی،

انگار هیچوقت نمیشناختمت...ندیده بودمت.

شاید هم از اول همین بودی و من،تو را به شکل باورهای خودم،با عشق ساخته بودم.

فکر میکردم آشنایی بودی چندین ساله...گم شده بودی و من بالاخره پیدایت کرده بودم.

خودت را پشت این غریبه گی هایت پنهان کرده بودی ،

و سالها گذشت....

تا فهمیدم تو همیشه ،از همه،برای من غریبه تر بودی....

سالها گذشت و قلبم بارها شکست،

تا باور کرد "تو" هیچوقت "او" نبودی.

تو از اولش هم "غریبه" بودی.

گاهی باید..

گاهی باید آدم های اطرافت رو
کنار بذاریبعضیا رو  برای یک ساعتو بعضیا رو واسه همیشه

نپرس ..

نپرس از نبودنم
این روزها ....
خودم هم به طرز عجیب
مزاحم خودم هستم

چقدر دلتنگم..

شب ... سکوت ... گریه ... تنهایی

خط خطی های دوری تو ...

اتاقی پر از مچاله های کاغذ

درد من از خاطره هاست از لحظه های بی حضور دستهایت

عشق فقط یک رویا نیست التهاب لحظه های دلواپسیت

چگونه باور کنم چشمانت همرنگ پاییز است

در امتداد لحظه های خاموش امروز چقدر بی قرارم

چقدر دلتنگم

این سیاهی تیرگی از غربت خورشید است ؟!

شب ... سکوت ... گریه ... تنهایی

در بهت لحظه ای انتظار ... بی دریغ ...

تو فقط دست تکان دادی

ایـن روزهـا..

 این روزها چقدر هوای تو میکنم...
 حتی غروب گریه برای تو میکنم...
 گاهی کنار پنجره مینشینم و چشمی میان کوچه رهای تو میکنم..
 خیره به کوچه مینشینم اما تو نیستی...
 یادتو،یادمهر ووفای تو میکنم...
 خودنامه ای برای خود مینویسم و...
 ان را همیشه پست بجای تو میکنم...
 وقتی نامه میرسد ازمن به سوی من...
 میخوانمو دوباره هوای تو میکنم..

ایـن روزهـا..


ایـن روزهـا نـه مـجـالـی

بـرای دلـتـنـگـی دارم

و نـه حـوصـلـه ات را..

ولـی بـا ایـن هـمـه،

گـاه گـاهـی دلـم هـوای تـو را میکند…

مـפֿـاطب פـاص

مـפֿـاطب פـاص همیشہ بـہ ایـטּ معنے نیستـــ ̀که  بہتریـטּ مـפֿـاطبتـہ

گاهی بـہ ایـטּ معنیہ ̀که :

• میتونـہ פـیلے פـاص פـالتو بگیره

• میتونـہ  פـیلے פـاص  تنــہاتـــــــــ بزاره

• میتونـہ  פـیلے פـاص  بہتــ بگہ تو בیگه کهنــہ شـבے

• میتونـہ  פـیلے פـاص  بــا یکے غــیِر تـــوام בوسـتــــــ باشـہ

• میتونـہ  פـیلے פـاص....

 به سلامتی خودمون که نه مخاطب بودیم نه خاص دیگه چه برسه به مخاطب خاص!!!


دیگه تمومهـــــ..

میدونے بعضـــے روزا دیگـــہ

نـــہ خاطره

نـــہ بغــض

نـــہ اشکـــــــ

هیچ کدوم دردے ازت دوآ نمے کنه ...

مے شینے و زل مے زنی یه گوشــہ

زآنوهــاتو بغــــــل مے کنے

وباخــودت میگے دیــــــگــہ زورمــــــــ نمے رســــہ

×سنگ دل×

هـــے تـــ×ــــو......!!
بآ خود چهـ فکـــر کرבهــ ایے.....
اَزَمـטּ בور بآش خیلےَوقتـ اَست اَز سنگـَهمَسخت تـر شـבه اَم
تنهآ کآریے کهـ میتوآنم اَنجآم دهم اَستـ..... בل شکسَتـטּ اَستـ .....
اَشکـ בر آوردטּ اَستـ
از مـטּ בور بآش لَعنــتــے
نمیبینے בیگر هیچَشبآهتے بهـ انسآטּ نـבآرم
نمیبینے اَز اَشکهآیتـ خنـבه ام میگیَرב بآ خود چهـ فکـــر کرבهــ ایے.....
خیلےَوقتـ اَست בیگر هیچَقـــلبے בر سینهـ نـבآرم!

َوقـتـیِ دلَـتــ بـاَمـنـــ نـیـسـتـــ ..

〤َوقـتـی مـی گـویَــم : دیـگـَر بِهُسـراَغـم نَـیــا !

فِـکـر نَـُکـن کِهَفـرامـوَشـتـــ کـَردِه اَم ...

یـا دیـگـَر دوسـَتـتـــ نَــداَرم !

نـَـه ...

َمـنَ فـَقـطَ فـهـمـیـَدم :

َوقـتـیِ دلَـتــ بـاَمـنـــ نـیـسـتـــ ؛

بـوَدنـَتـــُمـشـکِلـی راَحـلــ نـِمـیُکـَنــد ٬

تَـنـهـاِدلـَتـنـگـَتـَرم مـیـُکـَنــد ... !!!

باور کن ..

بگذر زمن ای آشنا چون از تو من دیگر گذشتم


دیگر تو هم بیگانه شو چون دیگران با سر گذشتم


می خواهم عشقت دردل بمیرد می خواهم تا دیگر در سر یادت پایان گیرد


بگذر زمن ای آشنا چون از تو من دیگر گذشتم


دیگر تو هم بیگانه شو چون دیگران با سر گذشتم


هر عشقی میمیرد خاموشی می گیرد عشق تو نمیمیرد


باور کن بعد از تو دیگری در قلبم جایت را نمیگیرد


هر عشقی میمیرد خاموشی می گیرد عشق تو نمیمیرد


باور کن بعد از تو دیگری در قلبم جایت را نمی گیرد

پرسه ای آغاز کردیم در خیال ..

 جدایی یک دو سالی می گذشت 
یک دو سال از عمر رفت وبرنگشت 
دل به یاد آورد اول بار را 
خاطرات اولین دیدار را 
آن نظر بازی آن اسرار را 
آن دو چشم مست آهو وار را 
همچو رازی مبهم و سر بسته بود 
چون من از تکرار،او هم خسته یود 
آمد و هم آشیان شد با من او 
هم نشین و هم زبان شد با من او 
خسته جان بودم که جان شد با من او 
ناتوان بود وتوان شد با من او 
دامنش شد خوابگاه خستگی 
این چنین آغاز شد دلبستگی 
وای از آن شب زنده داری تا سحر 
وای از آن عمری که با او شد به سر 
مست او بودم زدنیا بی خبر 
دم به دم این عشق می شد بیشتر 
آمد ودر خلوتم دمساز شد 
گفتگوها بین ما آغاز شد 
گفتمش در عشق پابرجاست دل 
گرگشایی چشم دل زیباست دل 
گر تو زورق بان شوی دریاست دل 
بی تو شام بی فرداست دل 
دل زعشق روی تو ویران شده 
در پی عشق تو سرگردان شده 
گفت در عشقت وفادارم بدان 
من تو را بس دوست می دارم بدان 
شوق وصلت را به سر دارم بدان 
چون تویی مخمور،خمارم بدان 
با تو شادی میشود غمهای من 
با تو زیبا میشود فردای من 
گفتمش عشقت به دل افزون شده 
دل به جادوی رخت افزون شده 
جز تو هر یادی به دل مدفون شده 
عالم از زیباییت مجنون شده 
برلبم بگذاشت لب یعنی خموش 
طعم بوسه از شرم برد عقل وهوش 
در سرم جز عشق او سودا نبود 
بهر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود
هم چو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره ی آفاق بود
در نجابت در نکویی پاک بو
روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخراین قصه هجران بود وبس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود
در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست
ساده ام آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست
این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست
رفت وبا دلداری دگر عهد بست
با که گویم او که هم خون من است
خسم جان وتشنه ی خون من است
بخت بد به این وصل او قسمت نشد
این گدا مشمول این رحمت نشد
آن طلا حاصل به این قسمت نشد
عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم
باده نوش غصه ی او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم
زره زره آب گشتم کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را 
سوخت بی پروا پر پروانه را 
عشق من از من گذشتی خوش گذر 
بعد از این حتی تو اسمم را نبر 
خاطراتم را تو بیرون کن زسر 
دیشب از کف رفت فردا را نگر 
آخر این یکبار از من بشنو پند 
بر من و بر روزگارم دل نبند 
عاشقی را دیر فهمیدی چه زود 
عشق دیرین گسسته تار وپود 
گرچه آب رفته باز آید به رود 
ماهی بیچاره اما مرده بود

بدترین درد ..

بدترین درد این نیست که عشقت بمیره...

بدترین درد این نیست به اونی که دوستش داری نرسی...

بدترین درد این نیست که عشقت بهت نارو بزنه...

بدترین درد اینم نیست که عاشق یکی باشی و اونم ندونه...

میدونی بدترین درد چیه؟؟؟

بدترین درد اینه که یکی بمیره بعد بفهمی دوست داشته...

Instagram